اَلھُدٰی

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 484 of 822

اَلھُدٰی — Page 484

روحانی خزائن جلد ۱۸ ۴۸۰ نزول المسيح دور ۱۰۲ اے بسا راز ہا کہ عین صواب پیش کوران مقام استعجاب راه طلب کن بگریہ وزاری تا بجو شد ترحم باری یک شب از صدق نعره ها بردار پیش آن عالم حقیقت کار از ادب نے براہ استکبار زو مدد خواه اندر این اسرار تر کن از اشک خویش بستر خویش با زلب را کشائے بادل ریش کائی خدائے علیم راز نہان کے بعلمت رسد دل انسان چوں ملائک ندیده اند آن نور کان در آدم تو داشتی مستور ما چه چیزیم وعلم ما است چه چیز بے تو درصد خطر قیاس و تمیز ما خطا کارو کار ما است خطا شد تنبه کار ما ز عجلت با گرز شست این که سوئے تو خواند وز تو بہتر کدام کس داند گنه ما به بخش و چشم کشا تا نه میریم از خلاف و ابا ورنه این ابتلا از ما بردار که رحیمی و قادر و غفار اہل اخلاص چون کنند دعا از سر صدق و ابتهال و بکا شور افتدازان در اهل سما زان رسد حکم نصرت و ایوا پس کجائی چرا نمے آئی اندر این بارگاه یکتائی تو دعا کن بصدق و سوز و گداز تا شود بر دلت در حق باز از خودی حال خود خراب مکن شب پری کار آفتاب مکن چون رسد عجز کس بحد تمام نصرة یار را رسد هنگام پس چرا نصرتش نمی خواہی رفتی بکام گمراهی نه زمان بینی و نه حالت قوم دل چوکوران زبان کشادہ بلوم ایکه چشمت زکبر پوشیده چه کنم تا کشایدت دیده گر ترا در دلست صدق و طلب خودروی بالکن زترک ادب راز راه خدا بجو از خدا تو نه چون خدا بجائے خود آ ہوش داراے بشر کہ عقل بشر دارد اندر نظر ہزار خطر سرکشیدن طریق شیطانی است بر خلاف سرشت انسانی است تا نه فصلش در تو بکشاند صد فضولی بکن چه کار آید آن خدائے کہ وعدہ حکم داد از راه رحم ولطف ہے او بدانست از ازل که انام راه خود گم کنند از اوهام ور نہ کار حکم چه خواهد بود رہ نمائی بمرد راه چه سود راه گم کرده را حکم باید تابد و راه راست بنماید این مگو ما خودیم عالم دین تو به کن از مکالمات چنین کور را کور کے نماید راه هر که آگاه از خدا آگاه دین نیاید بغیر دینداری سگ نداند بغیر مرداری سخن یارو سینه افسرده جامعه زنده است بر مرده گر بری ریگ را رفیع و بلند جنبش باد خواهدش افگند خانه آنست کان زمعمارے ورنہ افتد ز سیل دیوارے این زمان هزار طوفان است خانه از پائے بست ویران است این عجب قوم هست نا هنجار با چنین خانه فارغ از معمار آنچه با دین نمود قوم پلید با امامان نه کرده است یزید باز گوئی که من نے بینم حاجت دیگرے پئے دینم ایکه راضی شدی بنقص و زیان این نه دین است بلکه دشمن آن دین بیا موزدت خدائے قدیر ورنہ رسی است خام و زشت و حقیر مسلمت مسلمی نہ کردار دون و از بخاری بخار سرافزون این همه استخوان بد امانت نیست یک ذره مغز در جانت اے ، صحیح مسلم نے تجھے مسلمان نہ کیا ۔ ۱۲