اَلھُدٰی — Page 483
روحانی خزائن جلد ۱۸ ۴۷۹ نزول المسيح تو حریص دراهم و دینار روز و شب چون سگان بران مردار با چنین حرص و آز و کبر و غرور چون نمانی زکوئے جانان دور ۱۰۱ گر بجوئی سوار این ره راست اندر آنجا بجو که گرد بخاست اندر آنجا بجو کہ زور نماند خود نمائی و کبر و شور نماند اندر آنجا بجو که مرگ آمد چون خزان رفت با رو برگ آمد فانیان را جهانیان نرسند جانیان را زبانیان نرسند لاف ہائے زبان بود مردار جز سگان کس نجویدش زنہار در دلے چون بروند آن گلزار بلبلش اہلِ دل شوند هزار این قبولیت از خدا آید نه بتزویر و افترا آید چادرے کاندر و خدا باشد صد عزیزی برو فدا باشد ور بود زیر جامہ شیطانی زود بینی تباہ و ویرانی میخوری زہر گر تو بخل و حسد میکنی با عباد رب احد تا نہ میری بترز مرداری دور از فضل حضرت باری تا نه گردد سرت نگون از نیاز پرده از نفس تو نه گردد باز تا نه ریز د ترا ہمہ پر و بال اندر این جا پریدن است محال پرده نیست بر رخ دلدار تو ز خود پرده خودی بردار هر که را دولت ازل شد یار کار او شد تذلل اندر کار آن سعید ان لقائے او ریدند کہ بلاہا برائے او دیدند آبرو ریختہ پئے آن شاہ دل ز کف و از سر اوفتاده کلاه گر نیابند سوئے یار گذر از غمش جان کنند زیر و زبر کردہ بنیاد خود همه ویران هم ملا یک ز صدق شان حیران چون دلے سوئے دل رہے دارد یار چون یا رخویش بگذارد لا جرم این چنین وفاداری جام عزت خورد از ان یارے ہمچو دیوانه یک جهان خیزد تا بیک لحظه خون او ریزد لیکن آن یار خود فرود آید تا عدو را دو دست بنماید همچنین صادقان نشان دارند قدسیان بهرشان به پیکاراند این نهان جنگ گر بشر دیدی راه مردان راه بگزیدے ہر عدوے کہ خیز داز سر کین خود بکو بد سرش خدائے معین چون شود بنده یار آن جانان بر کابش دوند سلطانان هر که جان بهر یار باخته است یار ما قدر او شناخته است از سگان کمتر است دشمن او بد گهر کوفته ز بادن او هست از عادت خدائے علیم میکند فرق در سعید ولیم پیچ دانی کیم را چه نشان آنکه او دشمن امام زمان آنکه او آمد از خدائے یگان پیش چشمش زخیل مفتریان گر نبودے شقی و کرم زمین تو به کردی ز گفتگوئے چنین آنچه با من کند عنایت یار کے بغیرے شنیدی اے مردار گر شعار تو اتقا بودے مشعلِ غیب رہنما بودے اتقا را بود ز صدق آثار اے سیہ دل تر ا بصدق چه کار نیستی از خدا تو راز شناس همه برظن و و هم هست اساس آنچه گوئی زراه کبر و جحود پیش از این گفته اند قوم یهود نفس تو فر به روح تو خسته ہمہ ابواب آسمان بسته این چه غفلت که خوش بدین کیشے و از خدا پیچ گہ نیندیشے