اَلھُدٰی

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 485 of 822

اَلھُدٰی — Page 485

روحانی خزائن جلد ۱۸ ۴۸۱ نزول المسيح کورتی و باز در دلت ہو سے کہ بخواند ترا بصیر کے زین خیال تو مردنت بہتر زین غذا از هر خوردنت بہتر ۱۰۳ اے نشستہ بصدر سجاده این چه سودات در سر افتاده ناید اندر قیاس و فہم کسے کہ شود کار پیل از مگے از خدا چون رسید پیغامت چون نترسی زحبت انجامت بس همین است طاعتت اے غول کہ دلت حکم حق نہ کر د قبول حجت لغو درمیان آری خبث نفس است اصل بیزاری هر چه ثابت شد است از قرآن تو از وسر به پیچی اے نادان صد نشان شد عیان چومهر منیر نزدشست این دروغ یا تزویر دیده آخر برائے آن باشد که بدو مرد راه دان باشد وه چه این چشم هست و این دیده که برو آفتاب پوشیده گر بدل با شدت خیال خدا این چنین ناید از تو استغنا از دل و جان طریق او جوئی و از سر صدق سوئے او پوئی ہر کرا دل بود بدلداری خبرش پرسد از خبردارے گر نباشد لقای محبوبے جوئد از نزد یار مکتوبے بے دلآرام نایدش آرام که بروئش نظر گہی بکلام آنکه داری بدل محبت او نایدت صبر جز بصحبت او فرقت او گر اتفاق افتد در تن و جان تو فراق افتد دست از هجر او کباب شود چشمت از رفتنش پُر آب شود باز چون آن جمال و آن روئے شد نصیب دو چشم در کوئے دست در دامنش زنی بجنون که ز نا دیدنت دلم شد خون این محبت بذره امکان و از دل افگندہ خدائے جہان این وفاها بذره ناچیز فارغ افتاده زیار عزیز او فرستاد بنده از جود تا رہا ندتر از ریب وجحود آن قدر بارها نشان بنمود که زصد معرفت درے بکشود باز سر میزنی بانکارے سہل پنداشتی چنین کارے لا ابالی فتاده زان یار فارغی زان جمال وزان گفتار مردگان را همین کشی بکنار و از دل آرام زنده بیزار کش شنیدی که قانع از یار است عشق و صبر این دو کار دشوار است این بود حال و طور عاشق زار این بود قدر دلبر اے مردار عاشقان را بود ز صدق آثار اے سیه دل ترا به عشق چه کار نزدتر چون رسید زان کوئے پیک آن دلستان خوش روئے عزتش این که کا فرش خوانی و از سر زجر از درش رانی صد هزاران نشان ہے بینی باز منکر شوی ز بے دینی خویشتن را تو عالم انگاری زین فضولی کنی بغداری تا ز تو هستی ات بدر نرود این رگ شرک از تو بر نرود پائے سعیت بلند تر نرود تا ترا دود دل بسر نرود یار پیدا شود در ان هنگام که تو گردی نهان زخود بتمام تا نه سوزی زسوز و غم رہی تا نه میری زموت هم نر ہی چیست آن هرزه جان و تن که سوخت آتش اندر دلی بزن که نسوخت کلبه جسم خود بکن برباد چون نمی گردد از خدا آباد پائے خود را جدا کن از تن خویش چون نگیر دره صداقت پیش