اَلھُدٰی

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 482 of 822

اَلھُدٰی — Page 482

روحانی خزائن جلد ۱۸ ۴۷۸ نزول المسيح ۱۰۰ کم نیم زان ہمہ بروئے یقین هر که گوید دروغ هست لعین لیک آئینه ام زرب غنی از پئے صورت میں مدنی هر چه آن یار بر دل من ریخت نه شیاطین بدونه نفس آمیخت خالص آمد کلام آن دادار زمین سبب شد دلم پر از انوار هست آن وحی تیره سوختنی که نبود است بر یقین مبنی لیکن این وحی بالیقین زخداست همه کارم از ان یقین شده راست آمدم آن زمان که با دخزان کر دیکسر ریاض دین ویران در مشائخ نماند جز تزویر عالمان هم نشسته هم چوضریر عاشق زر شدند و دولت و جاه دل تهی از محبت آن شاہ اندرین روز ہائے چون شب تار قوم را دید حق بحالت زار پس مرا از جهانیان بگزید در دلم روح پاک خویش دمید در دل من ز عشق شور افگند خود مرا شد گسست هر پیوند کرد دیوانه و خردها داد بست یک در هزار در بکشاد خلق و مردم نصیحتم بکنند تا ببرم ز یار خود پیوند من نیم کور تا چو کورانی بگریم چہے زبستانی آن بر تازه کان عطیہ یار چون زدست افکنم پے مردار گر جہانے بدشمنی خیزد تیغ گیرد که خون من ریزد من نه آنم که ترک او گوئم جان من هست یار مه روئم رخت هرگز ز کوچه اش نبرم بزدلان دیگر اند و من دگرم فارغم کرد عشق صورت یار از غم حملہ ہائے این اغیار شورش عشق ہست ہر آنے تابکے خیر این گریبانی ناصحان را خبر ز حالم نیست گذرے سوئے آن زلالم نیست آمدم چون سحر بلجہ نور تا شود تیرگی از نورم دور شورا فکنده ام که تا زین کار خلق گردد ز خواب خود بیدار غافلان من زیار آمده ام ہمچو باد بہار آمده ام این زمانم زمانه گلزار موسم لاله زار و وقت بہار آمدم تا نگار باز آید بی دلان را قرار باز آید دست غلیم پر ورد ہر دم کرد و حیش بمن ظہور اتم نور الہام ہمچو باد صبا نزدم آرد از غیب خوشبو ها زنده شد هر نبی بآمدنم هر رسولی نهان به پیرهنم پر شد از نور من زمان و زمین سر هنوزت بر آسمان از کین با خدا جنگها کنی هیهات این چه جور و جفا کنی هیهات از توزع برون نهادی پا ہوش کن اے بریدہ زان یکتا از پیے خلق و نگ و نام و رسوم تافتی رو از حضرت قیوم رو بد و کن که رورخ یار است همه رو با فدائے دلدار است وحی حق را چو بشنوی از ما این مگو ما نیافتیم چرا تانه کار دلت بجان برسد چون پیامت ز دلستان برسد تا نه از خود روی جدا گردی تا نه قربان آشنا گردی تانیائی زنفس خود بیرون تا نہ گردی بروئے او مجنون تا نه خاکت شود بسان غبار تا نه گردد غبار تو خونبار تا نہ خونت چکد برائے کے تا نہ جانت شود فدائے کیسے چون دہندت بکوئے جانان راه چون ندا آیدت از ان درگاه