دُرّ مکنون — Page 87
۸۷ در جهان دگر زید آن مرد که بر خود بجانب حق کرد دل نادم مهر آن جانی که بعالم نه بینیش ثانی راز ها را خدا عیان بکند آنچه نیک است مرد آن بکند بنگر اندر بهار و وقت عمر چون عیان میشود سرشت شجر همچنین جمله فطرت انسان میشود آشکار نزد جهان بے گنا ہے خدا نرنجاند بدرود هر که تخم افشاند گر گنا ہے نماندت در یاد زود در سجده بایدت افتاد ناله باید نمود و زاری ها و از غم و در و بیداری ها رہد را آپ فرس نے بعد زعنا هم رو بیشتر ان انکی خود ندا ها کنند آخر کار تا کدام است نیک آخر کار مرا آنکه شد پیش بوزنه چو گدا این نشان خدا است بهر خدا ۲۰ بر امید وصال جان بدهند گر بزارم زبان بوده بدیان باز شکر عنایت نتوان هر کس از یار ارجمند شود خاک بے باد کے بلند شود عشق را جز بیمار کار نے سیت فکر او در بهشت نارے نیست را ز نا گفتنی چان گویم چون نیائی زر نخبت سویم مهر صدول نور ماه گرو چه زبان گرسنگی کند عوعود تیره دل تیره جان حدیث کے پوست آدمی و درون سگے یا رب از شعر من اگر مردی خوش شود خیر وش از ان درد