دُرّ مکنون — Page 88
هم نصیبم بده زرمت او یا د من هم بکن نوبت او پیش پاکان پلیدی این است لیکن آن پیش شوک حلو المسیت نسبتے بہت جملہ شادی و غم حاسدان را نشاط الست الهم هر که با خویشتن بدارد جنگ می شود با مخالفان یک رنگ منکه با خویشتن بدارم جنگ با دگر کس چسان شوم یکرنگ ملک دولت رکس نے طلبند جنگ از بهر آشتی بکنند۔ ہر کجا جذب می شود غالب دل نه تنها که میکشید قالب چون توان گفت ترک یار عزیز که دل و جان رود ترکش نیز اے لیبیا ولد مہرے کریشه شد بیک فعل زشت ننگ پر اے بسا کس که از حرام اند دوخت بست سال بیک در همه خوت عارف آمد غنی زہر تعریف عارف پاک جو ہر نیست شریف ای دریغا که تن ز درد گداخت در دمارا معالجے نشناخت باز خود را گرفتم از سر صبر ضبط کردم دو چشم خود از جبر صبر اولی اتر است در همه حال راحت اندر جهان مبند خیال الله الله به بین نفاست او ماگمان برده بر خباثت او اینجانست جائے صد انتقال راحت اندر جہان مین در خیال خواب را بین که یک خیال آید گر موشش بو د غم افزاید آدمی فر به گردد از ره گوش جانور از گلو و خوردن و نوش این سراب است آراخی مشتان می نماید از دور چشمه آب