دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 83 of 203

دُرّ مکنون — Page 83

گر در پنج نمی کنی زاری در لحد شور و ناله برداری تانه بر دل گند عیان گردو آب در دیدہ کے روان گردد نہ قدرت خداوندی 100 گر رسد بر تو ناوک پیران از کمان کش بدان خود کمان گر به نیزه ترا بدوز و نفس دست پیش سنان بند که بس ست بر پائے دل مرا صد بند سود که بخش در این نصیحت بند ب لهم قفل و در دلم صدر از لب خموش است وای از آوار هر که خود را شناخت حق بشناخت بے نشان است یا ر شیرین بین تو نشانی چه مے نہی بر خویش دل آگاه بخواه و نام مخواه بگذر از رسم ہائے دلق و کلاه تن من محو جان دلدار است همه اندام من پر از یا به است بر من از هستیم نشانی نیست در تن من بجز تو جانے نیست تین مایه گناه ما بگید اے خدا آن یکن که از تو نزد جان سنگین بدارم و دل سخت در نه روح از بدن کشی در رخت ای الم ناکه میکشم کرکشید آنچه بینم نه عاشقی که شنید ہمچو بو جہل نفس به اوست آتش نہ ہو تم چه بواست هر مناجات