دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 82 of 203

دُرّ مکنون — Page 82

۸۴ آنکه خورشید را کند انگار کوری چشم خود کند اظهار دم خورشید در چشم خود است می نماید فراکه ور شد است دهم تو بلیت بر ما نجمه او جهان راه گم کردانه در سلطان اسے با صلح ہا کہ مکاری است اے بسا جنگها که خودیاری است گاه باشد که دوست دلدار مینماید خودشمن خونخوار ہر کے عیب خویش میپوشد بر سر غیب غیر بخرو شد واجب آمد نظر جمله مگر ترسم از فوت واجبات دگر اے بشہوت نهاده کام تمام کرده عشق تو عشق را به نام از تیپ و دردشان جهان گرید چون بگریند آسمان گرید پیش یزدان نه و اصلان انتقام پیش مردم بلوش و بد نام زور حق بین و زور خویش بهل ** غیر را با غم فراق چه کار نالد آنکس که دور شد از یار ا بی غم از درد کس چه دارد یاد داند آن کسی که بر سرش افتاد تا نه بینی درون دل انوار دل خود را تو دل مدان زنهار گر بدن هیئت محبت یار رو بتابی از و بیک آنهار چون به پیمان حق وفا بکنی از برائے خودت بجا بکنی اینکه بیرون نیامدی زحجاب سر ز گفتار آنکه راست شتاب ایک بندے مردمان بدهی ماه نادیده را نشان بدهی را لیک در چشم فلک نادان