دُرّ مکنون — Page 84
از کرم میکنی توستاری پرده نفس با نه برداری ام جمع بار ها خوانده ایم و بشنیدیم هم از ان روشنی بے دیدیم هر که از خود تهی شد و خالی پر شود از تجلی عالی تا ترا در دل تو جا باشد یار را میل تو کجا باشد دمیل دل چو دیوار ریگ شکسته جان بسیار عزیز پیوسته چون غم و در و هوش بر باید موج رحمت بوکس می آید چون به بندی نظر زمرکز خاک میکشایند در بعالم پاک خاکسار هم چو مرده صد سال بندہ نفس و پائے بند ضلال از کرم سوئے خویش را هم ده و از شر نفس مین پینا ہم دہ اینکه جو دو کر امت مشهور یک نظر بر من هم رحیم و غفور ہر سیر و گرم زبان گردد هم نه الطاف و بیان گردد اسے کریم و رحیم و چاره گرم چاره سازی بکن بکه نظرم ایم او که هم با مناسبت افتادم زیبا بگیرم دست ده غم دل یا دوری کن که بی تو با درست کن کہ بے تو یا ودرست ہے تو یا ور بہت کشور نیست شور عشق خودم بدل انداز و از دگر کار ها رها نیم ساز آتشی در ضمیر من النروز که بسوزم ز سوز آن شب روزه ره آنان نما که پاکان اند و از نیم عشق تو بلا کان اند پاک دینان دوبار کیشان اند و از برائے تو سیند در یشان اند شنکر کن شکر گرچه بر تو شر است زانکہ اندر قضا زیبد تبری است な