دُرّ مکنون — Page 74
عه و میده چون جهان است بے ثبات قرار دل منہ بر حیات روز دوچار دو چار خوش دلم هر کجی که با بارم دور بزندان کنند صد بارم خوشتر از هردو عالم است آنجا که هیجانان بود سر و سودا کے سراز یا ر وہ دور پیچم کا فرم گر زیارت پیچ آزمودم هزار بار از پیش ہے تو تلخ است زندگانی خویش آزمودم ہزار بار اسے یار ہے تو باید مرا شکیب قرار سوزم از جدائی دوست ہر دے چشم من بجانب اوست مرون من نہ جائے رنج و عنا ان آزمودم بقاء من بقنا است هر که دور افتاده از وطن است مایل ملک خود هیجان و تن است چون شواد وطن نظر آید دیده را نور و نز بهت افزاید و نواح آن دل زند موجها بخوشحالی شکر گوید بحضرت عالی عشق دار د بشر بدان تسلیم که در ان زاد و مانده است قدیم لیکن این عشق بست پوشیده هم زجانش نهان و نادیده پوشیده چون فتد دور ناگهان نهان بوم اندران وقت میشود معلوم ساعتی اوفتاد چون بهوش شد معطل دو دیده و دل گوش گفت حق آنکہ اہل دین شد مردم از بهر او حرین باشد هیم دارد که تا بروز جزا نفتد دور از مهتام رضا دل و جاغم فدائے صورت دوست جان من دلبر و دلم هم اوست همه در عشق او نهان شدم آنچه ناید بو هم آن شده ام گروه وطن