دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 68 of 203

دُرّ مکنون — Page 68

A رفت از خاطر تو آن منزل که از ان آمدی در ین محفل بست دنیا لصورت شجرے بارہ اعصان او چو بار و برسے چون ثمر بخت گشت شیرین تر است گرد و تعلقن الشجر نام بر شاخ سخت آویزد چون شود پخته فرو ریزد از برون در جهان مگر جانش هست در بارگاه جانانش شب چو آید ہوئے بہتر خواب زار نالد بدیدہ پر آب نیم شب چشم او چو بخشاید دلبرے بے سہال یا د آید شادی اینجان بنیاد است که دل اندر زخارف خانی است سوئے آن یار چون شود در با سرد گردو بر آدمی همه ناز پدر و مادر است راه بشه هر خدا را نه مادر و نه پدر اندرین حضرت رفیع و بلند نیست جز عجز و انکسار سپند بخدائی چه کار انسان را عاجز و سمایل و پریشان را گر ترا مغز جان بود در پوست بهر اغیار نشکنی دل دوست آنکه جان داد و رزق روزی صد در لطف خویش بر تو کشاد جانب او چرا انداری پاس جائے بر این وفا و عقل و قیاس جز غم این محور عم دیگر چون خبر نیست از دم دیگر نیست این از نشان عاشق زار که بر سید ز طعنه اغیار عاقبت یا بد آنکه میجوید بد آنکه میجوید مرد باید که بر زمان پوید عاقبت یا بد آنکه میجوید چون بدنبال مقبلان پوید