دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 67 of 203

دُرّ مکنون — Page 67

५८ بیغم است آنکه در ریش خطرات خون دارد کسی که خونش نیست تن نهادم بخار ہر کوئے بر امید جمال گل روئے از برائے نگار ما سرخ خویش رستم رده گھر ہی رم ال چشم گر عیب کس بر شمردن آمد عیب عیب داند کسی که داند عیب برند آخر این ترهاست را بگذار لان ناید پیچ راه بکار راستی پیشه باش مصد و شما تا بعد و سیان شوی بشمار گرچه رسوا بچشم تو با شد پیش آن یار قدر او باشد در دیجی آبها روان بکند آنچه ناید بو هم آن بکند۔ هی به بین محلال چشم گوش است باز و باز اینجال آنکه باشد خدا نگهبان نیست خون زجور خلقان نام ماندی بخوبی خویش تاج شاهی بخرقه در ولیش واجب آمد امیر وسلطانها که بخونید نه بجوید مرد یزدان را چون بدینی بود چنین کینے بست از آسمان چنین دینے ما درین بیشه صفدریم و جوان کس نیاید با در این میدان ش سنگ هم نان بستنی است باید این دو نجس در خودت اینکه کردند بر تو و حرام یا سگ آمد پلید در احکام خوک خوک بیشرم و یا با شد بر پلیدی بدل فردا باشد نفس غافل زخانه و وطنست بر تو پوشید راه آمدنت پوش بگذار و با هوش برای گوش بر بند و با ز گوش بدار