دُرّ مکنون — Page 61
گرچه چه صد پرده است بر کفار دل هنوز است طالب دیدار پنبه نهل کن برون از گوش تا بگوش آیدت رسینه خروش تا خدا بند نفس بکشاید رسته گاری بفهم من ناید گر فرو مانده ازین اثرے چارہ خود بجو نہ چارہ گرے تا همان یا رسید نگشاید رستگاری بفهم من ناید طالب سروری نباید بود اے بسا سروری که سر بر بود روئے خود از نقاب بیریان تا منت جان و دل دهم یکبار چه بدیدی از دو خدائی کرا قدرت شان و کبریائی کا دیده دانسته مائل پستی از چندین هوش به بودستی گر خدا با یدرت خدارا باش بگذار از تنگ نام و رسوا باش از دم سگ نجمی که کرد ظهور جز بدیوانگی نگردد دور عهد و پیمان با شکست هزار با ند عهدت بیک قرار و بهار بید نے است در جلال و جمال نیست چون ذات او گئے کمال تا خیال نگار در دل ما است همدرین جا بهشت منزل کاست اہل دل نور سخن آب گل اند اے دل آنجا برو کہ اہلبدل اند در دل و دیده است مکان بکنیم جائے تو در میان جان بکنیم را ہر کہ او می گریزد از اوستاد ہر کہ چند سے بہ ہجر میماند در ایام و صبل او داند ہرہ کا گہر ندانم کرد خاک را از رینے توانم کرد