دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 62 of 203

دُرّ مکنون — Page 62

۶۳ زائل پانی بہت قطع شاخی که خشان گشت سران گر کمی دارد و اگر خود در است وا جب آمد کناره از بن بست با ابله گفت گو سودا کس بنادان سخن نمی آرد مگر آنکس که خود جنون دارد ہر کہ دار و طبیعت اجلاف بنگرش از شر و دروغ و گزاف ور بد ید به به بد بد شود شد مائل نقش فطرت نمیشود را چون نه دلبر کنم شکیب قرار دل نیاز آمدم ببند دلدا عشق دلبر درون فطرت کان میں ہر کس سوسے فطرت اور است در جهان لذتے ندیدم طاق ذوق وصل آن قدر که در فرات تا لسوزاندت غم دلدار کشتن نفس خود امید داری تا نخیزد ز درد دل آہے نشود سوئے دلستان راحتی گر نبود سے وجود نفت د روان کے توان خرچ کرو قلب جنیان گرم و سرد زمانه تا نه چیشی خویشتن را بهل خویش کشی هر چه آمد بدیدن تو فنها است آنکه بر تر ز دیده است خدا است تا نشد در و مند مرد خدا هیچ قو می نشد اسیر بلا از لیئے انتقام یک مردے سے برآرند از جهان گردی گر از خشم خدا خبر دارے دل مردان حق نیاز اسے عالمی را کنند نه پر وزیر مرد راه خدا بدانی کیست آنکه از بهرتی نمبر دو نوبلیست دیگران را نشاط باز روسیم فرحت مروحی بسیارت دیم