دُرّ مکنون — Page 54
۵۴ قصد ناموس اولیا چوکنی تنگ و ناموس خود بهم بزنی pe دست زور منو د را سر تافت ہے تو در حالته خطر ناکیم و ز جدائیت زنده در خاکیم دل برون از خیال تیره بدار تا شو د ر وشنت حقیقت کار گر بدانی چه قدر گمراهی از خدا رحمت و امان خواهی خون تاریخیت نمی آید خون از تیرگی ہے شاید پیچ وقت از دعا نیائی باز نیم شب گریه ها کنی آغاز هر که از دلبر ے جدا گردد کار او گریہ و بکا گردد من نه انسان که تنگ پر شرم خالی از خیر پر شده بشدم گر جزاها و سهند بر اعمال دوزخ آید مرا با استقبال آنکه جان داد و آفریده مرا پرده پوشید گرچه دید مرا را هر که چون بنده پیش او آید ہر کہ گرد و تهی زنفس درون یکسر آید ز جلد خویش بون نه بود دسیل سند و صدرش عزت یا رجوید و قدرش از پلئے یارجان و تن بازد سوئے خود یک جوے نیپر دانہ طاعت و بندگی بگیر و پیش خاک گرود برای دلبر خویش دامن من گیر گردل تو از رخ داستان نگیر و لو هر که امروز زاد راه نه ساخت کار نزدیک را بدور انداخت اسے زمن دور رفته دور و درام ایزدت آورد شادی با زه