دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 53 of 203

دُرّ مکنون — Page 53

۵۳ ام دلبران اگر چه رحم هم است ول بران رحم شان با دست گفته دلبر از من و جان کن جان و دل بزنگار قربان کن نه ابا ر و نه ترک فرمان کن هر چه گفت است خالفت آن کن الحتمية راز ہائے کہ بہت پوشیده داند آن دلبر پسندیده تو به از رفعت و بلندی کن خاک در چشم خود پسندی کن نیست هموار راه عمر دراز اندرین ده بود نشیب و فراز اندرین راه را ز ما باشد باز گویم گرفت رضا باشد نه سزاوار نشان داد گراست نه نزدیک عقل معتبر است صحبت یار جاودان مار است با چوب میم او چو جان مار است كذب لگر و نفاق کارش بود یک جورهم ندا اعتبارش بود میکند دل گفته با ریخ ترک آداب بین بباشش و پنج از همه راز بهرور بکند و از بدو نیک با خبر بند اے صبا در فراق مسندم خبر سے وہ زیار و ببندم پیشتر گر چه گفته شد همه از هر چه پرسی و هم شرحش باز خنک آندل که دل نگهدار پیچ خاطر از و نیازارد عاقل و زیرک دسخن سنج اند بجم و درد کس تنبی و درد کس نمی رسنجند ہمچو یا سے نیا یدم خیال کہ زمینه باشدش زوجه حلال هر که ما ند بغیر دلبر او بر سر خاک خاک بر سر او این خدائی به بین که از مادر زاد و از نطفه اش شده و سپر