دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 30 of 203

دُرّ مکنون — Page 30

۳۰ بنده حضرت کریم استیم صنعت دست آن قدیم بستیم زین بدر ویشی و بغربت دل و از قصور و خطا خویش انجل چون شہادت سہمی دید صد مرد قول یک کسی قبول نتوان کرد هر چه آن از خواص امکان است زنان به ده نگ بر ترش شان است بر تر از قید ہائے طبقہ شہوت نہ سجائے بیاید است و نرفت بنده شو بندگی همین دین است منتہائے مقامها این است پیچدانی زفقر حاصل چیست این سفر را اخیر منزل چیست العبودية العبوديته تو به از نخوت و انا نیسته بندگی آن دمی بیاید ر است که نخواهی هر آنچه حق خدا است منکه رو تا فتم ز خلق و جهان همه بست از برائے آن جانان آنکه او سیر خورده از مرده سرور ولیش بخونش آلوده همه تن فربه اش از ان بوده سر و رویش بخونش آلوده سرور ویش بخونش آلوده شکم از خوردنش دیل بوده لیک چون بول آیدش ترسید تا بیایش نشانه رسید حال این بد کن و خبیث رگے ماند اندر بھی بال گے مانداندرجی گر نمبردار معده پر بکند همه مردار از هوس بخورد سرور ویش بخونش آلوده در نجاست تمام پر بوده نصیحت در ترک دنیا