دُرّ مکنون — Page 29
۲۹ آنکه در خویشتن بماند اسیر با نه ماند ازان رحیم قدیر چونتو زیبا کجا بو دیاری سرو بالا و ماه فاری در دا در دلم دو لم به بده خانه تا ز عشقت شوم چو دیوانه طبیع خام بین که از یک آه میکنم آرنه وه بدل بر راه 2 ا سالها خون دل بباید خورد از تو یکدم جدا نمی مانم طرفه تر این که هم به هجرانم عیب خود بنگر و کمال خدا عجز خود قدرت و جلال خدا ظلم نفس خود و مدت ها حق دلت نفس خویش و غربت حق هر که نقش ونگار خود جوید در ره یار ہر زہ سے بوید تا نگردی برون زیستی خویش پاک از کیر و عجب داستی خویش ند ہندت بکوئے جانان راه با زمانی ہے سجال تباہ خونکو تر ز آدمی بیکار که بعد رینج تن بیا رودبار آنکه او بیست فارغ و بیکار می نماید چه مردم همیار ا هر که معشوق را بر دارد تا دلم دور تر زیا به افتاد گوش و چشم زبان کار افتاد هر که ذوق و خوشی بازشن است جنگل گلستان چه کاری است بنگر اندر ربہت ضلالت من رحم کن بر جنون حالت من بی کبار از منت دل گشت بسیرا بدین زودی بریدی از من آبار مع ندانستم آن در د دل خویش که باشد خاطرات زین گونه بیداد