دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 31 of 203

دُرّ مکنون — Page 31

۳۱ مردک نا خوش است آن مردان که با بد سر از محبت یار اینجهان است مثل مرداری چون سگان ہر طرف طلب گار ہے هر یک از حرص میزند دندش چون سگان میخوره ند ی چندش آخر الامر میکنند کنار و از همه با زماند این مردار همه با جان زنید خلق جهان من بتونه نده بچو جسم سجان عمر ضائع برفت در اغیار زین پس دست ماؤ د امن بار اے فراموش کرده خب قطن در گرفته بمعبر مسکن سر گفتار ما مجازی نیست باز کن دیده کین بازی نیست۔ سالها ما گر از جان دیدیم تا ببے روئے دستان میدیم و سالها چون فلک به گشتیم تا فلک دار دیده و رگشتیم تا و س پویند من ندارد دوست نجم و هفتم سپارد دوست نجم و سپا چون بیاید مرا شکیب را که بترساندم به هجر آن یار ہمہ تن علیم و خبات و شهر خود ندانم به نفس خویش هنر شد سیه نفس پیچ کاره من گریه بخشد کدام چاره من اے بسا روز یا که غم دیدم تا شبه روی آن صنم دیدم دل من خون شد و ز دید چکید تا مرا بوئے زان نگار رسید میشود و راه دل بجانا نے لیک چون خون شود دل و جانی کس نداند غم و مصیبت من و انچه بر من رود الفت من هر چه از چین تاثر سے بینیم همه را روئے در خدا بینیم