دُرّ مکنون — Page 201
غزل نخواهم تا فتن سر از حکیم حضرت عالی بسوز اے دل اگر سوزی نبال ایجان آنالی خدا فرمود در قرآن که در روزیکه جالگان یا ساید پیمان نفسی که از عشرت بو خالی غزل اکسیر شد جمالش حال تباه مارا گرد است سیم خالص قلب ماه ما را لطعت عمیم و به مردم مرا بخواند هر چند میزند این اختیار راه مارا در کوئے داستانی افتاده چون یا دیگر نشان چه باشد اقبال ماه بارا یا رب سبب چه باشد گان یار از من آن دردم شاید که دیده باشد و بر گناه ما را 13 غزل طریق ما همه آنست کان طریق رسول کسی که دین طلبد قصه مقصر دارد بیشتر گفت مر الحد یکہ اسے فرح صلح کوش که جنگ وجدان و سردار هفتمش که تو از تخم دیوی دوشش پر رشید که باشد ره پدر دارد زین عیسوی کا اپنے مسیحی است هنوز حضرت جیسے مسیح خروارد ت مهر و وفان کد برتر و حاوی دل دارا که معتبر دارد dgra wihn نگار دست به تیز نگاه گشت مرا براتی که زمان کج کلاه کشت را ہے روئے تو آرزو نماند است خیرا بے کرئے تشریح کو نماند است مرا رباعی در وصیت تو هر زمان سخن دے رہام ہے تو کر تو گفتگو نماندست مرا יהיה