دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 194 of 203

دُرّ مکنون — Page 194

۱۹۴ گر خواستی آن خدائے وادار ناخواسته نیز آمدی یار فراق یار من خیره زکار روزگارم کا نگیخت خندان در بهارم اسے دشمن جان کنون گذر کن تجبر تو تمام کرد کارم هرگز ندهیم رشته از دست در تاب دهند رشته دارم این میگذر و بدل که از غم گریم بکنار رود بارم رفتی به گمان بد ولیکن مهر تو نرفت از دل من اے دلبر من بیا خدا را آن صبر که داشتم کنون نیست بر خاک سینه گنده باید ست چیزیکه بسیار اهمون است اسے آنکہ چچن تو اگر نیست پر بیکسی ام چرا نظر نیست کیفیت تصنیف کتاب باعث آن از زمان در از دل می سوخت که چنین پاره پاره باید دوخت لیک موقوف وقت بود این کار پیش از وقت کے خوری نگار خلق و عالم جدا جدا افتاد هر یکے راہ نو بکر و ایجاد در بدعات سربه بکشود آنچه بد رفت و آمد آنچه نبود تا مرا یاوری بگرد خدا اے سر من بحکم باش خدا هر چه گفتم برائے او گفتم بر مراد رضائے او گفتم گر نیاید بگوشی رغبت کس بہت مارا رضائے مولی ایس گر نخواهی بسیار پیوندی کس نه چسپاندت بدل پندی