دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 195 of 203

دُرّ مکنون — Page 195

۱۹۵ پیچ دل رانے کشاید راہ تا نگردد متین اور اللہ ابن الله این کلیبر است در کف همان اسے خوش آنکس که بهر دنیا ازان غزل برم دی از داستان دوری نشاید که از دوری گدا از جان مزاید ازین بند ہے کہ ہر ہر بندم افتاد رها گشتن بعقل من نیاید الدار پنهان نیست لیکن که چشم بسته حق را گشاید ولا مارا نزدیکم ہے باش که دیدار تو راحت نے فزاید شنید دستم که دانایان بگویند که از صحبت محبت می فزاید مراکز عشق تو خوگیر دردم خلاف دیگران جودت خوش آید که از هجر تو جان من براید مشو نومید از رحمش که آن یار چو یک در را به بند و صد گشاید بجز وصل تو اسے دلدار جانی علاج دل بعقل ما نیاید اگر دلبر نه بینی ذکر او کن که ذکر دلبران هم دل رباید غزل تا ز تو هستی است پدر نرود تخم شرک از دل بر نرود پا برون نایدت زگل هرگز تا ترا دو و دل بر نرود ہر چہ یارے نشیند اندر دل دیگران هرگز از نظر نرود۔ غزل