دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 192 of 203

دُرّ مکنون — Page 192

۱۹۲ رفتی و دل شکسته من هر دم بخیال تست درسانه در هر بن مویم آتش افتاد فریاد زدست عشق فریاد آخر بتو آه ما رسد هم تا چند کنی بلند پرواز مطلع اسے دل ز که با جرات پرسیم سے گم شده از کجات پرسم تو در دل خود بریدی از دید من در دل خود وفات پرسم بینیم کمی کی اسیر عشقش آن کیست گز و دوات پرسم وقتے بر شمع جو بیت زار وقتے دگر از حیات پرسم تو د امن دشمنان گرفتی من بیهوده زاننات پرسم جستجی سے یارا اسے یار عزیز در کجانی بر عادت خود چرا نیائی اید دست اگر رضائے تو غمست من تو به کنم ز پارسائی دل بردی در از خود ندادی این بود طریق آشنائی نالۂ دل زار این بود زنجبت حاصل من کین خار بروند از گل من از دست بت هستم شعارم آخر بجنون کشید کارم در حشر که زخم ها خر شد دست من و امن تو باشد رفتی زمن اپنے نگار ناسان گر سخت بود به سخت بار جانم به تن از غم تو فرسود رسم وره و دوستی نه این خود