دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 191 of 203

دُرّ مکنون — Page 191

191 چنان برزند سے تیر تهران دورشت کر کر دے گذر آن یک از بهشت یکی گام از رویکردی بزن چه حاجت تزویر و چندین سخن با موختن نماید آداب مهم که خود مهر آموزوت یا سپهر من آداب الفت که اندوختم نه از کسی که از الفت آموختم خدا چون نشیند بعدل بداد به تقوی نهند پایه ها در عباد برینه کند حمله اسرار ما نماید با جو ہر کار ما نمائیم نا کرده کار صواب بدی ها بپوشیم در صد حجاب بدو گفت آن را ازدان سما که ما ما آمد ستیم اینجا از زه ما سوار خوشم میت راحت فزا خنگ نیکیتی که رشت از سوا ازین سونیا ید گرفتن گران و گر سنگ با رو به باز آسمان شنوی قسم چهارم غزل فرقت یار ہجر تو بسوخت اندرونم اے عید مگن بیر ناز دیگر چه بود تحمل و صبر کشتی و زمانخاست آواز از به خودم مروز هرگز و از دست خودم در آتش انداز مارا ہو سے بجز نظر نیست اے خاک فقد بدیده آز ر از غم خود با نگفتیم و از تو نتوان نهفتن این از جز عاشق سوخت ندارد در دو غم عاشقان جان باز