دُرّ مکنون — Page 17
12 خواب پاکان بود یکے الهام که ز شور و شر اند پاک اندام اسے دو صد سنگ در ربہت افتاد هیچت از جرم خود نیاید باد نام خود را نهاده دین دار هم بنام است نازت اطرا به نه اینچه با نه آمدی هرو برش گرچه میری بحال تلخ و ترش نفس آخر چو میرسد کس را یاد آرد گذشته پس را از دو چشم روان شد انها خشک چونت مزاج ماند آیار آن سرائیکه رفت زمان جانان مینماید چوخانه و پیران یک شبم یار من بگفت آیار وجد و حالم گرفت زان گفتار دوست چون نعم انت الفت دوره جان بر آمد بنادیت از پوست خویشتن را براند هی نه برار ستر و کتمان طریق خویش بدات بنگر این بد حواس مجنون را شیر را ریخته خورد خون را شرک را ترک کن مسلمان باشتر دیده روشن بنبور ایمان باش ا چون خدا چشم لطف داری ہر گزاسے جان من خیال مهند که رود تلخیت بجز این قند هر که او غرق شد بلجه ذات در بیار دا گر بیافت نجات مرد گر سوئے ذلتے پوئید به ندامت تدارکش جوید لیک نامرد خوف بردارد صد خطا ر ا یکے نینگارد آن ندانی که در سم عمال بہتر آمد توسط احوال رفق و احسان طریق ریشه گیر راه لطف و کرم همیشه گیر الله