دُرّ مکنون — Page 171
161 عشق را ز ہزار تاریخی میکشد سوئے کوئے نزدیکی شب به غم روز میر و در درد هجر تو اینقدر پریشان کرد منکه از هر دو عالم آزادم از دل و جان به بنبات القادم از بلا آمده بجائے را من بجان می خرم بلائے را بد کن و بد نهاد و بد اوراد در نهادش سرشته خبث فنا نیکوان را دگر بوند خصال گویش کن تا نگویمت به چال چون پر د مرغ گلشن افلاک تن در آمد با شیانه خاک سوئے پیغمبرش پناہ طلب و اندران بارگاه راه طلب گر کسی را طریقہ دگر است آن نزدیک مانه معتبر است اند کے گوئمیت از ان اقوال تا شوی واقف از حقیقت حال 44 ایکه تعریف شاستر گوئی راہ نا دیدہ را ہے کوئی لیکن آن شاستر اگردانی زان سخن آمدت پریشانی دل نهادم بخدمت دلدار جان کنم نیز در سیر این کار از آنچه یک چند از تبانی دیدم از تو بار دو چند آن دیدم تن چو فرسود داستان آمد دل چو از غم گداخته جان آمد گر یہ نا آشکار خواهم کرد خلق بے قرار خواهم کرد روزها در منجھے کر اسپم تا شبے یار مهربان دیدم شرح عنها غم بیفزاید که به ضبط و بیان نمی آید تا سرم هست مهر تو سرم خود فراقت حکایت دگرم مہاتم۔