دُرّ مکنون — Page 172
۱۶۲ یار در خانه رفت چون نگرم کاش رو بد به تن دو بال فرم دل بخواهد ترا خیال این است روئے خود نما سوال نیست سیرت ماست غم نهان کردن چون شکایت از تو توان کردن غیرت آید با فتاب پرست که چرا در پرستشت نشست خار در دامن است گل برخاست مجلس عیش شد خار بیجا است زین جفار تو در دیار نرفت که کسی از بزم هوشیار نرفت روئے یار عزیز می باید گل و گلشن مرا چه کار آید یک نظر دیدن آن نگاری که به که بینیم صد بہاری را چکم یاد آن نرخ گلگون از دل من نمیرد و بیرون نکشم هم سر به یار غم نه بنهار گرچه آید بجان من صدبار یارم تو که در حال خود با مانی حال ته تشنگان چه میدانی 上 پرده بر روی آفتاب چه سود دل سرا پر وہ محبت بار دیدم آئینہ دار طلعت سایر هر ہے تو گرد از وجود ما برخاست غرض و مطلبش رضای خدا است دل خود بسته روز و شب یا فارغ از قصہ ہائے ہر و دیار هر که شد محرم حریم نگار دیگر اور ابزید و عمرجہ کار که هر غنی را همیشه جان سوزد همه فکرش که دیگر اندوزد قانمان را دل است چون با غنی زرو ز ر دوست جیفه وزاعی تن در ان جستجو نفرسائی تانیابی دے نیا سائی بات