دُرّ مکنون — Page 169
149 ** دیگر آن کیست همچو اوت در که کند با ز جان به تن صادر نے شریکیش نه مثل وستا است این خیال محال و سودانی است اینچنین بار خویش باید دست بد نصیب آنکه دانش بگذاشت بندگی را ہمان کے باید که دید رزق و جان بخشاید خالقی را پرستش باید که نه میرد نه از کسے زاید اظهار جوش محبت از خدا هر که دل داد دل بد و به سید هر که سر داد سر برش به نید هرکه رو داد رو بد و آرد خود تراشیده سنگ بگذارید سمه تن از برائے جانان باش روئے زیبا خود بہ بہت محراش یار من از چه رفت نادانی که بر نجید دلبر جانی دل پر آتش ز عشق دوید پراب لب فرو بسته از سوال جواب چشم بر بغیر دل بیار مرات باز این کار کار و بار مرا است از درونم انیس دلب باید وز برونم نشسته با اغیار عشقم اندر دل آ اندر دل آتشی افروت که از ان مغز استخوانم شوت مرده و نام آن نگارین تن سوختم دل نوشتش برین اے مرا سوخته بفرقت پولیش چه کنم تا نمائیم شیخ خویش نیاید ے دت گلبن زباغ برش دار در راه خود یا داشت روز و شب در صورت تم لب ز خلق و جهان فروبستم