دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 168 of 203

دُرّ مکنون — Page 168

در دل عاشقان مقدار کجا تو به کردن ورودی پارکی پاک گشتم زلان سنتی خویش رستم از بند خود پرستی خویش یار من هست در تن و جانم سر بر آورد از گریبانم با چنان سیم تن که چون مهتاب تن که چون مهتاب تن خود را نیا ورم کباب ایم تا بنام خدا قدم زده ایم بر سر نام خود مسلم زده ا زلف آن مسیح کلاه گشت مرا دان دو چشم سیاه گشت مرا کو بکو در بدر ہے گردند جا بجا اوفتاده چون گردند دل شوریده را کجا جویم کو بگو در بدر فرا جویم هر که مشغول داردت از دوست حقیقت حبیب دوست بوست نداند کرد چون کے شکر او تواند کرو حرمت ہر دم ما کہ ہر دمے آید صد هزاران سپاس را شاید چشم بخشید تا جهان بینم سبزه و باغ و بوستان بینیم اور اگر دید ها نه بخشید سے آدمی خلق را چسان دیدی او اگر کور داشتی ما را نکشو دے دو چشم بینا را کیست آن یار ماز جن و شیر یا درختی و آتشی و مجبر که ز خود دید ها بما دادی آن دو چشم جہاں نما دادے گر ما باز دارد این دوم را بند و از مرگ فقتل حکم را تحمید الهی