دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 167 of 203

دُرّ مکنون — Page 167

196 نامرا سوز عشق تو دادند از نفیرم کسان بف دارند را تا دلم بتلائے او شده است همه روز است دیده پر آبم شب به هجرت نمی برد خوابم چون سحرگہ زخواب سے خیرم آب از دیدگان ہئے یزم شب چو آیم ہوئے بستر خواب یادت آرم بدیده یادت آرم بدیده پر آب چون رود آن نگار دل افروز نے شبم شب بود نه روزم روز شد و زم زور د سوز و گداز تا ز من رفت دلب پایساز اینکه از چشم من برفتی دور رفت از دیده ام به هجر تو نور لذتی نیست پیش عاشق بار چون نظر بر شیخ عز بزنگاه ** ا همچنان نیست پیچ محنت و درد را باز چون یاد آیدش رخ دوست ست صبر از روئے یار نتوان کرد این عذاب اختیار نتوان کرد یا رول کم شود به ترک نگار لیکن این کار و بار نتوان کرد اسے برادر دو روزه این دنیا را در مزابل قرار نتوان کرد عشق آنجا که کار فنه باید صبر و هوش و قرار بر باید می کشاید زبان بروصد کس نه پیش خبر بود نه ز پس صد بلا بر وجود خود آرد دل معشوق را نیازارد آنکه معشوق اور یکے باشد ترک جان پیش اند کے باد را من خود از سر بر نمیدارم