دُرّ مکنون — Page 159
۱۵۹ می کشانید بر دلش در روز میشو درسته از فریب و غرور کا فرے کے شود در آن داخل و من سوزن است و جسم ابل جہد و کوشش کجا شود آسان هم بتو تا بتو رسد انسان مہر روئے تو ہوش من برده دل من تیر غمزه است خورده ایکه غم از نگاه برداری سوئیم انگن نظر ز غمخواری ذکر غیر نداب فرخش سوئے دوستی خواند گر بفهمش نیاید او داند این همان مردمان نامردم هرزه کردند راه خود را گم هندوان راه را خدا گویند هم ز نارائن این هوس جو نید هم بایشه نبیند این تهمت نیز بر کشن اینچنین تهمت چند بر خود نهید اتهمت دین چیست کفران گر است دین همینه آن بیهودان خارج از ایمان بر عزیرا نهند این بهتان چون نظر می کنیم بعیسائی نیز وارد چنین بر سوائی ا آن مسیحا که بود سمیر نیست خالی جهان زخوب بیشتر لیکن آن صورت چیز دگر ہر کہ آن زنده را می داند مردگان را چرا خدا خواند ہر کہ مخلوق است و ہم فانی حیف باشد که خالقش خوانی چون بدین دگر نظر بکنند همه تکذیب یکدگر کنند