دُرّ مکنون — Page 160
۱۶۰ دوستی کن دلے بشرط و خار نقض پیمان نرسید از شرفا دست ہر کسے کہ اہلدل گیرند باز بر قول و عهد خود میرند قطعه شرم و غیرت دلیل ایم است هر کرا این دو نیست ایمان نیست در مها بهارت است این سم نه کر تهمت و افترا و بهتان نیست ان کنم ولی البانی کی ان آدم انتہائی گرچه گل در بهار خوش آمد لیک ما را به کار می نماید عشق دلستان از کجا سخت من چنان باشد که بین میل داستان باشد آتشے زد همش بجان و تنم گر نریزم سرشک خود چه کنم ہے تو یک لحظه به نبرم ہجر آید قیامتے برم از تو شد زندگی و همزن مین منت جان نماند بر تن من دل بگوید که جان بتو بدهم هم از سر هم نه درد سر بر هم دولت عمر دم بدم بزوال تو پریشان بفکر دولت شمال همه دارند درد و محنت و غم کم کیسے در جهان بود شترم که تو در خواب و کوچه شد نزدیک ایکہ جائے تو بست در دل ما کے کنی در کنار ما ہمہ جا $