دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 156 of 203

دُرّ مکنون — Page 156

۱۵۶ شب چو از درد گریه کنیم بستر خود با شک تر بکنم بیخودم کرده بجذب درون جمله عالم بهوش و مس مجنون جمله ما و منی زمن بردن دود از هستی ام بر آوردی گشتی و از جهان نهان کردی صدقنا سوئے من روان گردی در بیان محبت الهی در جهان روشن اندا نوارش آشکارا ند قدرت کارش سخت آزار است شرک آباد جہد کن تاریی ازین آزار ہم محبت حسن ظن خیزد یار با یار خویش آمیزد یم تو که فارغ زعشق جانانی حال دلدادگان چه میدانی عاشق آنست کو زجان خیزد عشق و عشرت بهم نیا میزد صبر از کار ہائے ناہنجار صبر زیر مجاری اقدار میشود دل ز هجر دلبر خون فرقت یار میکند مجنون عاشقی چون کند شکیب قرآن که ندار و برسیش دیده نگار ہر کہ از دلبر ے جدا گردد کار او گریہ و بکا گرد و حمد باریتعالى غرامة هر چی از وصف خاکی خاک است ذات تمثیل او ازان پاک است نیست چیزے بذات او انباز به جنس صفات او انباز