دُرّ مکنون — Page 155
۱۵۵ جانم از سوز خویش روشن کن دیورا نا امید از من کن تا بمهد تو گشت پیوندم دل زدنیا و آخرت کندم من بعی سالم برائے تو زادم دیگر از ہر دو عالم آزادم غم و اندوه و در دوز و هم بخش انس مهر و وفا و شوقم بخش دلم از درد و شوق خود خون کن بر با هوش و سخت مجنون کن سینه از در خویش ریشم کن مظہر جذبہ ہائے خویشم کن در غم و در و خویش دارم کن در تب عشق بیف ارم کن این حقیرش بس سے حق خواند اگر هم اکنون نداند او داند خدا چاره کن بیک نظرم هیچکس نیست با تو چاره گرم اے بہ رہت، شمار جان موجود چه کنم تا شوی زمین خوشنود نابکار و دلیل دوریانم آبروریخته بعصیانم آن خداوند آنچه بد کردم تو بدانی کز و به دوم کس شریک یقی تو نیست در جهان بر دو عالم توئی خدائے یگان تو وحیدی د پاک فرد و قدیم تو بزرگی و شان تست عظیم پاک ذاتی و پاک د سیمه کار پرده پوشی و غافر وستار شیشے وہ بوئے خود انسان کر دے ناید درست ارازان اسے خدا بخدا وندیست که سه خواهم اینکه باشد بدر گیت را هم G روم از در و تو بخاک درون هم به ردت شوم ز گور بران گردرین صدق جان من یابی نظریے کن بین به تو ابی