دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 152 of 203

دُرّ مکنون — Page 152

۱۵۲ اندرون ها منور و روشن پاک هم خرقه حسنین حسن اوفتاده بلجہ اعظم نے زمین کسے خبر نہ نزدم آمد مجدد بر سرصدی بر سیر پر صدی برون آید آنکه آن یار را ہے شاید کیست آن کس کجاست و الیز تا سر خود نیم در پایش جز تو دل پینچ نقش نپذیرد خود چه چیز آنچہ جائے تو گیرد منزلت دارد آن نکو صفتی که ندارد بر تو منزلتے در بیان تعلق الهی ست عزت زطرف اب مجید کی بجائے بزور خود نرسید آنکه در و محبتش بگرفت گر بمیروز دور و نیست شگفت آنکه تقوی گزید و صبر و شکیب کار و بارش همه بگرد و زیب صبر و رزا سے عزیز در ہر باب تناد بندت جزا بغیر حساب غم و حزن تو گر بود پیے دین هم ملائک شوند با تو خزین زان پست چون ظفر رسید خدا با تو شادی کنند ارض و سما با سما آن امر در سیاه نامه که بپوشید چون زنان جامه رنیش چون آیدش بدان خویش دیورا نفرت آید از رویش دوست خلوت است بر اقل زمانکه در خلوت است صیقل دل همچو