دُرّ مکنون — Page 153
۱۵۳۳ بیکسانرا مدان تو سیکیش نداره که خدا هست یار ہر بے یار گر ضعیفی بنالد از دو جاه فلفل افت و در آسمان با آن در حریف تو خوئے تو تابد عاقل این نکت را اثر باید تو به کردیم با ز شرک بردن ماند شر کی از و تبر بدرون شرک باطن نه اینچنین کسانی که رو و جز تفضل رحمان این سنگ نفس از سنگان تهران دشمن است و ز دشمنان تیراست در ندمت حرص هفت دریا فرو بری زهوا سوزش حرص باز بست بجا چاره نفس را نداند کس چاره مش هست راهم خالق و بر اے بسا چیز تا که نیست نان همه اقفال بر دل خود دان در دل چون گشود برایش نیست بر روی او فراز سے دیدار یار ہے گر بپوشی بکف دو دید خویش ایسی چیز سے نہ عینی از کم وبیش گرنه بینی جهان به معدوم اینهمه شومی کف شوم است همه پرسان راہ باغ و بہار کو کسے کو پیر سید از رو یار چون بدی را گناه میدانی کشدت جانب پشیمانی ور ندانی گناه را که بد است آن نشان شقاوت ابد است