دُرّ مکنون — Page 150
۱۵۰ از برائے دو روزہ حرص و ہوا پس پشت انگند کتاب خدا از سر صدق دم بذکر بر آر خواه در گوشه خواه در بازار ما که دل باختیم در ره دوست هر چه در ملک یاست د وار نیست آنکه با یار هست پیوندش ظلمت سالها بر و پندش ہر کہ در شہوتے فرو افتاد دیگرش نام حق نیاید یاد ناید اندر قیاس و فہم کے کہ شود کار سیل از نگے اینچنین روح آدمی زاده یوسفی است در چه افتاد صحبت خوب است خوب آثار اے جنگ داشت رو که خویش باید هر که در خلوت به بار نشست در خود را بر و ئے خلق به بست چه بگویم که شرح سوز و گداز نتوانم بروزگار درانه گرم کم شو را خراب کن تو جے کار آفتاب کن چه جان فشانم چو دستان بینیم حیف باشد که رایگان بهیم کس نماند زوست مرگ آزاد هر که بینی برائے مردن زاد دلبرا ہجر روئے تو نتوان با تو پیوسته است رشته جان هر که دل فارغ از نگار کیند میش را بر غم اختیار کند چون منی را چہ جائے اینکه قدم زند اندر طریق درد والم روز و شب گریه با کنم آغاز گر تو از گریه ام بیایی باز چیست بے یار جان من که نشست آتش اندر ولی بزن که نوشت خلق گوین دیار خون ریزد و بگویند زین چه برخیزد م روح تو چیست پوستی در چاه و چیست قرآن رسن ز لطیف یا که -