دُرّ مکنون — Page 138
۱۳۸ ایزدش در همه علوم افزود بر جانش صدا صلوة و درود همه بودند سابقان شرف با میدان جنگ مجان برکت سر خود باختند از پیئے یار خون خود نیستند بر نگار جنگ شان نے برسے دنیا بود نے ناموس و ننگ پیجا بود همه جنگ از برائے حق کردند ابتغار رضائے حق کردند عشق دلبر چه بود قسمت ما رفته رفت رسید نوبت ما چون پر از جام عشق او بشویم کوس دخلت زمینم و هم برویم رفتنی است این مقام فنا دل نه بندی در ین پنج سرا گل فرور یزد از خزان اجل خار را خود چه پا پست و محل مناجات ہے تو پر از فن دو شهر هستم هر چه گویند زان بهتر هستم ن زبانم بوفق حکم روان نه در شش هم موافق فرمان تیر گی ہائے نفس خود کا محمد زیرا میخت است در جام آنکه از کوچه تو بند درخت پیچ غیرت نیا به آن بد بخت ہمہ عزت بدرگہ مولی است هر چه مرمتی او همان اولی است تو کریمی و شاه بنده نواز سے پذیری اگر کس آید باز تاج بخشی به بندگان بدین شایان بدرگهت بزمین فضل تو بهره است مردم را رحمت تو گرفت عالم را