دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 129 of 203

دُرّ مکنون — Page 129

۱۲۹۰ اصد حجاب است در ره انسان سر سر خدمت است دادن جان دیگر آمد همه نفر و تر زان درد می بیند آن شهیدانس که بصدار بین نه بیند کس تا نیائی میان خون یکبار بست سودا ، خام فتح حصار میشود لعل شرخ پاره سنگ لیک باید وران تقلیل درنگ جان خود ہر کہ می نهند برکت تیرش از فضل حق رسد بهداست اندر آنجا همان است تا جوری که در جیب بخاک خواست سری عاشقے را ہزار دفتر نیست مطلب یار جز به میسر نیست ن۔ آنکه سردا و بعد از ان چه گذرات بس همین نکته یا د باید داشت جان فشانان مراتب دارند جان فشانان مقر بے یاراند جانفشانرا خدا کند همه نور خود نوشاندش شراب طهور گر بخواهی نوازش دلدار جان خود را باز در ره یار چون برون سے دواع جان بینی به که در کار داستان بکنی زندگی چیست زیستن چوستگان ناگهان مردن شدن ز جهان جز بذکرکش مدار کار دگر نیست اینجا گذار بار دگر چند روزیست ہر چہ سے بلینی بهر آن ترک پارچه گزینی شب چه بگذشت و روز کرد ظهور چیست فرق شب شور و مور سال دیگر کیا خبر که کدام شد شکارے پلنگ خون آشام آن دم کوچ نیست دور آبار خویشتن دامده غرور اسے یار