دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 128 of 203

دُرّ مکنون — Page 128

۱۲۸ آنچه دستت تطاولے کردہ گر نهانش کنی بعد پردہ آخر الامر سر بجنباند زانکه تخم است و حق برو باید سوئے طرف دیگر مبند خیال آن چنانش بجو که جوی سال گز میری و با خداست حالت خواب شیرین بود دم ابلت ہر کہ گریان بود پلئے زرا و میز ندموت خنده بر سر او لب خود ر است آن به این سخن سنج دهانی زخویش دورا فگن چهره تابان با نبساط مقام ہمچو دیوانگان مران گفتار هر سخن را شمار کرده بسیار سخن خویش را بیش اشی تا چه آرد در و د برد گرے ہر سخن را یکی اثر باشد داند این را که با خبر باشد خانه محنت است اینخانه قدم خود بدار مردانه هر که در چشم او حیا نبود گذرش اندرین سرا نبود هر که کذاب هست و خلق آزار دشمن اوست ایز دوا دار در ره او پر از محبت باش دشمن کذب فسق و غفلت باشر اصل کار است جان به آکردن خوردن تیغ نیز برگردن هر که جان اعزیز داشت دام مرد به شعبه نفاق آن خام گر سپاری بیار نتقدمات در سے لے کنی رو سنوات بدل روح است اصل کار اوساس معنی آیت احبب الناس ہر کرا جانفشانی آمدکار گیردش دست اهمیت دادار