دُرّ مکنون — Page 130
۱۳۰ جستجوئے : و تن چه فربه کنی که این تن ما خاک خواهد شدن بردن ما چون شود خاک این سرو سینه چه کند کس تکبر و کینه نچو خاک از همه فروتر باش خاکساری گزین و حق باریش از چون زنی کوس کون زین انتظار بانه نائی درین بلاد و دیار گرنتابی سر طلب انه راه ره کشانید به دلت ناگاه تانه صبر تو آشکار شود کے نصیب تو لطف یا رشود همه چیزی بدست قدرت اوست صبر منفتاح گنج رحمت اوست ہر غنی را که در تو گیر وراه میکشاید بوقت خود ناگاه شرط عشق است حج سے قوی سوزش مصدق و بر گرمادی عاشقانها جفا کشتی است شعار با تنعم ترا بعشق چه کارا کار تا به عشقت بسوردت یکبار کے وہندت دوران حریم گذار عشق را عقل دیگر است استاد نیست این کار عقل ما در آزاد در آتشی بہت عشق و وا جیون حس عشق را پا و سر نیا بدکس مرد کار افتاده میداند که رو عشق آتش افشاند صدق عشقت زخویش بر دارد و از صفات خودت برون آرد نام ابدال زان شد تا ابدال که مبدل شده صفات خصال کمترین خاصیت بعشق نگار این بود که خودت بر دیگبار مست روئے نگار خود گردی فارغ از روزگار خود گردی نعت مصطفے صلی اللہ علیہ وسلم