دُرّ مکنون — Page 116
۱۱۶ بود این مقتضائی نور خدا که دل شان ربود از دنیا چون در آن نفر پاک شامل شان تافت از پرده بدر کامل شان دور شد پر دہ ہائے ظلمانی شد سراسر وجود نورانی اندران کو نیا اگر مردی در بدر کو بکو چرا گردی خاطر نشان تجذب تجذب پنهانی کرد مایل بعشق ربانی از دل شان نشست در استان کر دیمر از خالق دل و جان سینه شان ز غیر حق پرداخت از مئے حرف عشق بیخود دست روئے شان از بنان بحق آورد ہمہ اللہ ہائے نور سپرد همه با داد بندگی دادند بر حد و د خدائی استادند دین اسلام را علم گشتند کامل و راسخ القدم گشتند مصطفی بود گنج پر گوہر صدور و د خدا بران سرورم ابلے چند دور ازرہ دین غرق در شرک و مور و نفرین مصطفی بود آفتاب رشاد دیدنش از خدا بداری باد دل بیکبار با خدا بستند خاطر از غیر بازیگسستند در رضائے خدائے بد دیدند دامن از خود تمام بر چیدند جان و اموال را فدا کردند کردنی با همه ادا کردند بدر کامل شدند هم در بدر در جنان یافتند پایه صد نقش حق زمین نگین کردند روئے بہت ہونے دی کرد حمله زمان شمع پلی بره بردند در جوار خدا پناه بردند