دُرّ مکنون — Page 103
۱۰۳ دین مقدم ن زندگی از برائے یار خوش است ودر نه مردن هزار بار خوش است کا پلی در امور شهری هستین ناگهانت برو برون از دین شد تلف در ہوا ہمہ حرمین خواجه در دل السنجد بش صدمین دل نهادن بدین سراحه دون عاقبت میکند ز دین بیرون یا بدین باش یا بدنیا باش نشود مجتمع معاد و معاش ترک دنیا نخواهد آن دادار آن بخواهد که الفتش بگذار مر در اطفل وزن تقلب سلیم نکند منع از خدائے کریم لیک چون پائے ہند شان باشی فارغ از عشق دلستان باشی روئے تو لہوئے طفل و زن نام بر خدا جوئی ات سخن باشد یا رب آن رو بخواب نمائیم تا مگراند که بر آسانیم اسے دریغ آن جنم کجا رفت است رفت و بنگر بین چهار رفت است هر که اکنون کند چنین دعوات که من استم خدائے خلق دور سے کس کس نه نہ بیم که رو بو سے آرد در حقیقت خدائش انگارد نفس خود را بده بزور شکست پیش زان دهم که بر تو باز دوست هر طرف جستجو بدار و تلاش حرب خدعت بود تو ساده همایش یار پیدا شود در دران ان هنگام که تو گردی نهان بعشق تمام تمام ر که گم گشته را بجوید باز هم کند خویشتن در آن که تاز ورا تا نه کار دلت بیان برسد چون پیامت ز دلستان برد د عشق بازی است لوب بازی نیست