دُرّ مکنون — Page 104
۱۰۴۴ * 6 بر تو یک ذره عنایت دوست به که از جهد ها کنی همه پوست تا نه از خویشتن جدا گردی تا نه بر یار خود خدا گردی تانیائی زنفس خود بیرون تا نگردی بعشق او محسنون تا نه پیچی سر از ہوا و ہوس تا نتابی چو طفلک سے لے کس تا نہ بندی کمر مہر و وفا خدمت آری بصدق دسون نینجا تا نباشد دلت چه آئینه صاف پر بعشق دینی زلاف و گردان تا ز چشمت ز خلق بر گردد چشم در گوش تو کو روگر گردد تا نه پشت آوری تو بر عالم فارغ از مدح و بنجب ان ردم چون وسندت بگوئے جانان او آن از مشکلات ره صد آه آفرین کے مجو اسے جان این تصور بکن که مرد جهان این تصور هم از عنایت آوان در نه مار است کارانی خواست ما اسیران نفس بدنه یا گنده بر کف است و جو لیبرا ہوئے اخلاص عبقت در دل ما خود نمائی است جمله حاصل با اینچه بیدینی است شلعت و شید خادم عمر د و فرد خواه ز زید تا نظر نیستت بسوئے نگار کئے دہندت گزر بکو نے لگا۔ کے زنبشی و چون بشوئی سیاه تر گردد از فساد مواد میرم چیست آخر علاج و تد بیرم نکند ترک نفس من کین را آزمودم هزار باره این را دیگران را چه بسنده ها بدهیم آنکه خود پند مردمان شده ام سوادی و