دُرّ مکنون — Page 102
۱۰۲ چوداری نیک گرین گری ہمیں دنیا شد نمونہ پیئے سزا و جزا بے حقیقت و پاسنر نبود هرچه بندی چو در دسته نبود هر که دور از رخ ولا رام است خود تو دانی چه تلخ ایام است حالت خسته ام چه میپرسی در و پیوسته ام چه میپرسی گرگ درنده در درون داری غفلت از حال خویش این داری جمله قرآن بحق کشد نه بجوره از دره راست چون فهادی دور مهربان است آنکه قادرت چشم نه بر خدا دلی کجاست جمله قرآن می کشد نه بزر دیده بکشا ہوئے آن بنگر بکشابور حملہ قبر آن دوائے علی با است چشم بکشا تصور تو کجا است بر سر نفس پا سنه و بیا با خودی چون روی بسوی خدا ہر کہ باشد دو روز او چو یکی در خسارت فتان پیش چه شکی ما یه وقت را گرامی دار بیم از رهزن و حرامی دار ہر نفس گنج بیشمار بود داندش هر که هوشیار بود یکدے گر تلف شود از مرد خیز داندر دلش از ان هد با خودی رو نمی نماید یار صدق گر با شدت بسیار و بیاید چه فرومانده بخاک نژند پائے ہمت بند بچرخ بلند بگذار از چون چند در یزدان تا نه حدی بماندت ندکران کاش دلبر نکرد رفع نقاب رفت عمر عزیز ما سحجاب دم بخیز و و فار دلبر زن و از همه کار و با رول بر کن