دُرّ مکنون — Page 101
با تو مسکن قریب تر دارد خانه با خانه در بدربه دارد آنکه یار تو از قدیم زبان حق صحبت رسا لها بمیان آنکه بسیار دیدی اش فالان پیش اوستاد همچو بد حالان آنکه یارت بشهوه گنده هم شرکت ببازی و خنده گر کنون او پس از زمان را از در خدائی قدم نهد نفر از گوید از خبث من خدا ستم خالق هر ببندی و پیستم سجده باید مرا نه دیگریها بت کده را بسوز و زود بیا جبر و سختی کند برین هردم که پرستش مرا کنید بهم چلیت رایت بگوز دانش و داد او خدا سے است یا زابل فساد مگس یک کمی هم نیا فریده بست انها میزند و مردم است صد پیمبر خدا فرستاد است لیکن از مادری نه خود ز آدات همچنین گر تعصبت نبود بنگر آن عهد را بچشم خرد را این مراتب که گفته ایم تمام فرض کن این خیال در وا میرا که تو هم بوده ظالم کیش نظر سے کن تاملی فرمان خود کن از قلب خویش استفتا ۔ ہندگان اسیر حرص و ہوا چون خدا می شوند بهر خدا برای این اندام ہر کہ حق دو چشم حق بین داد نشود این عجوزه را داماد چشم حق چون زن محجبه ترک شوهر گفت میشود هر شبے بصد کسی جنت پرده خلق پوش تاستار پرده است را پوش را ز اغیار