دُرّ مکنون — Page 100
۱۰۰ اسے که داری بدل ہزار مراد این نباشد بدین عشق و وداد هر که از صدق دل بجانان داد در دو عالم و صالش است مراد بچه مرغ را نرسته پی بست از مار و موش صد خطرے گر فرو افتد از قضا بزمین میشود باعث پلاک همین دل من مرد و دیده بیخواب بر سر گور دل نشاند آب چون خلاف خرد بود گفتار دل نیا را مدت بران زینهار گر سخن با خر دنیا میزد خود ز نفس خودت شکر خیزد گر کسی گویدت کہ حمل فلان شد مجمل و برادر شیر زیان علا به یقین گوئی اش که ولد زنا است تردید شریک باریتعالی گر کے اندرین زمان ما نستی خود کند بذات خدا با وجود صفات انسانی گوید این حرف را بنادانی کیست آنکس که باورش دارد در حقیقت خدائش انگارد گر کسے فی المثل زبر یمینان آنکه می دانیش اب و اخوان آنکه هم مکتب توست و رفیق آنکه هم پیشه تو هست و شفیق آنکہ اور السفره بخورانی آنکه از خور دیش ہے دانی آنکه خود ما در تو با پدر است با پدر نیست مرتزا پسر است آنکه زن دارد و پر دارد همه عادات چون بشه دارد نه