دُرّ مکنون — Page 99
۹۹ کے اسیرے اسیر بر باند چه دید آنکه خود فرو ماند ہر دهم جانب تو سست نگاه دل تیان از فراق و دید برم از فراقت تمام شد کارم نشدی یزمان تو نخوارم مردم و نگریستی بشویم سوختم نامدی تو در کویم دست بهت بد امنت شده ام کنج خلوت شد است عمک دام مردم و نیست مردنم نقصان گر تو راضی شوی زمین آجان این تغافل خلاف هوش بود آخرت نیز چشم و گوش بود راه لذت بود نشاط درون نے تما شانہ نہر و باغ و عیون را گر ملالت بود و طبیعت را چون بهشت برین شود آن شبت که در و مژده نصیر بنی گشت بدتر از دوزخی شود آن باغ که دران بر دل تو آید داغ را جائے شادی اگر چه نیست دهان دوست در گه یار دو تر ز جفا است هر چه بر ما است هم نکرده ماست مار است این نه گیسوی پر چین امتحان کم کن از دور به بین گر نهان نیست ناقض الاسباب با سبب چون به تو مطلب بیا سبب پخته میبود در دست باز آمد بروئے کار شکست چند روزے باہل باطن باش تا فسادی تو بر تو گردد فاش دیده باشی بخشم خود بسیار که دو صد حیلتی شود بے کار چون خدا خود بود مقلب قلب که تواند نمود ایمان سلب