نزول المسیح — Page 487
روحانی خزائن جلد ۱۸ ۴۸۳ نزول المسيح پس بدین دعوی یقین که ترا هست بر کردگار و روز جزا باز چون میکنی گناه بزرگ چه خدا نیست نز د تو چون گرگ ۱۰۵ بر خدا نیستت یقین زنہار زمین چوگرگان خوشایدت مردار آن یقینے کہ مانعے خطاست گر بخواهی رهش بگوئم راست آن کلام خدا بقطع و یقین پاک و برتر ز دخل دیوتین پس همان چاره خطا کاریست راه دیگر طریق مکاریست کس شنیدی که بالیقین بلاک باز در بیشه رود بیباک پس چه ممکن که بالیقین خدا باز گردد ولے بگرد خطا شک وطن را یقین نهادی نام زین شدی با جرائمت بد نام اند کے سوئے خود نظر انداز از سر غور دیده را کن باز تا بدانی که کور و محجوبی سخت محروم مانده زمین خوبی ذره نیست در تو از انوار شب دیجور را بماه چه کار این خدائے عجیب در دل تست که از وصد نبات ظلمت رست شب تا رست و دشت و بیم دوان چون بخوابے زغفلت اے نادان خیزد بر حال خود نگاه بکن خطر ره به بین و آه بکن خیز داز نفس خود بپرس نشان که چه خواهد مراتب عرفان چه یقین نزد اوست ز آبجیات یا پسندید ورطہ شبہات گردلت می تپد برائے یقین بخل چون کرد آن کریم و معین هر چه در فطرت تو ریخته است باززان عزم چون گریخته است زمین عیان شد که آن کریم درحیم داد ہر مقتضائے این تقویم باز انسان ز قصر ہمت او گشت غافل زنور فطرت او گر یقین نیست خواہش انسان پس چه باعث کہ جو یدش هر آن آنچه در فطرت بشر مکتوم چون بماند بشر از و محروم بحرفیض است چون روان هردم تا رسانند تا یقین اتم پس اگر قانعی بمظنو نے تو نہ عاقل کہ سخت مجنو نے دل تپد از برائے رفع حجاب جز دلے کان شد است آیچو کلاب افلا تبصرون گفت خدا خیزد در نفس جو تعطش با ہمت دون مدار چون دو نان رو بجو یار را چو مجنونان ہر کہ جو پائے اوست یافته است تافت آن رو که سرنتافته است آفرین خدا بران مردی که برین در شدت چون گردے از پئے وصل آن میمن پاک اوفتاده سر نیاز بخاک ہر زمان با خدائے یکتائے بر زمین و بر آسمان جائے ذره ذره جدا شدہ ززمین دل پریدہ بسوئے عرش برین بر رخ او تجلیات خدا در دلش جلوه گاه ذات خدا این همه حالت از خدا آید چون یقین از کلامش افزاید تو نفهمی هنوز این سخنم در دلت چون فروشوم چه کنم ای دریغا که دل ز درد گداخت درد ما را مخاطبه نشناخت اے خور روئے یار زود برآ که دل آزرد از شب یلدا عمر ما هم رسید تا بکنار بکنارم در آئی اے دلدار ایکہ تو طالب خدا ہستی آن یقین جو کہ بخشدت مستی آن یقین جو کہ سیل تو گردد همه در یار میل تو گردد آن یقین جو کہ آتش افروز د هر چه غیر خدا همه سوزد