دُرّ مکنون — Page 75
۵۵ دلستان شد دل و تن جاونم سر بر آورد از گریبانم آرزو آیدیش بدل صد بار نه گر از مرگ خوش نگردد ویار جان خود ره افدارا و بکنید سر که در کف رضائے اور بکند و انکه کافر بود شب روزش میرود در بوسا دین سوزش بیم دارد که جاه و دولت مال نشود کم نه رو نهند بزوال روند ترسید از غم چنانکه پیش از گرگ بے خبر زان نغمے کہ بہت زندگی مگریش بگذر وہ بے خطری مے پرستند برانہ دیو و پری گردید نیم دا نه خشخاش هم در پنجا طلب کند پاداش گرنوپی خیال عیش مدام کی نکردے پرستش اختام مان نه پیچی سر از تعصب کین بر بنیادی زبان بهینه دین خامشی بهتر است زمان گفتار که نه گوئی ز جانب دادار روز حشر است روز سخت و خطیر گر خر دوست را ه پاکان گیر راه ا من عجیب دارم از صفا بوئی تاز صیقل دے جفا نبری راحت از زنگ سالها نبری بور پیراہن کیسے بوئم محرمے کو که پیش او گویم دل ندارم دل صفا چه بود من که خود نیستم مرا چه بود خودی بد ترم زانکه عیب من دانی او را ندا گرچه تو رانی نراند چشم و خورشید داد و عقل کتاب آن یک از آسمان و کم از آب آفتاب و کتاب از بالا از زمین عقل و دیده بلینا